Lilypie First Birthday tickers کسی که اصرار داشت جهنم را تجربه کند
کسی که اصرار داشت جهنم را تجربه کند

 

 

یعنی بچم اینجا کپ الفی اتکینز شده به خدا

 

 

 

راتین در حالی که سعی می کنه بدون نی آبمیوه بخوره

 

 

 

راتین دودی می شود

بچه ول هم نمی کنه

 

راتین و دوستان مامان و بابا

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢۳ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ توسط مامان و بابای نقطه نظرات ()

 

 

 

 

 

 

 

راتین و سه قلوها که کلی هوای راتینو داشتن

 

راتین و سه قلوها و گلی

 

 

اینم راتین که بعد از یک روز شلوغ و پرهیجان غش کرده از خستگی

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢۳ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ توسط مامان و بابای نقطه نظرات ()

 

خط شن زیر لبشو دارین که؟؟؟ بچم نیم کیلو وزن اضافه کرد انقدر که شن خورد

 

 

 

 

 

اینم راتین و آراد مهربون که کلی با راتین بازی کرد

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢۳ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ توسط مامان و بابای نقطه نظرات ()

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٠ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط مامان و بابای نقطه نظرات ()

 

راتین که از درخت بالا رفته

 

 

 

راتین و بابا روی کوهی که بالاش دخمه زرتشتیها قرار داشت. پسرم کوهنورده ماشالا

 

راتین و خاله هایده در حال بالا رفتن از دیوار راست

راتین و مامان و بابا روی سقف کاروانسرای خشتی در روستای خرانق

راتین در حال انجام تفریح مورد علاقه اش یعنی خاک بازی

و در آخر اینم سفره هفت سین کوچیک ما

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٤ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط مامان و بابای نقطه نظرات ()

راتین کوچولو در تولد یک سالگی آریو مورچه

 

 

 

 

 

 

راتین و مامان در حال شترسواری

 

 

راتین و بابا کنار مجسمه شیر و خورشید (جل الخالق)

راتین و مامان و بابا در کوه ریگ مهریز یزد

اینم راتین خان که کار بد کرده و تا کمر تو شن دفنش کردیم

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٤ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ توسط مامان و بابای نقطه نظرات ()

روز دوشنبه بیست و هشتم آذر روزی بود که عشق کوچولوی من راتین به دنیا اومد و زندگی من و بابایی رو از این رو به اون رو کرد.

باورم نمیشه که این یکسال اینقدر زود گذشت و این پسر منه که روز به روز شیرینتر میشه و بیشتر و بیشتر خودشو توی زندگی ما جا می کنه.

یه تولد کوچیک با پدرجون مادر جون کرجی برای راتین گرفتیم تا تولد بزرگترشو بعد از محرم و صفر براش بگیریم. اینم عکسای تولد راتین کوشولو فاز یک هههه

 

راتین و کادوی پدرجون مادرجون

 

 

راتین و بابایی

 

 

از راست: عمو حامد- راتین و بابایی- پسر عمه مصطفی

 

 

پدرجون- مادر جون و راتین- بابایی

 

 

راتین در حال فوت کردن شمع تولد

 

 

کیک تولد راتین که جای دستشو می تونید روش ببینید

 

 

راتین و مادرجون در حال بریدن کیک

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱۸ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط مامان و بابای نقطه نظرات ()

جای همگی خالی

دو سه هفته بعد از تولد یک سالگی راتین جان رفتیم جنوب و جای همگی خالی حسابییییییی خوش گذشت

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٤ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ توسط مامان و بابای نقطه نظرات ()

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٥ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ توسط مامان و بابای نقطه نظرات ()

دیبا و بابایی- راتین و بابایی

 

 

 

 

راتین و مامانی- یاسمن و سروش

 

نگین و مهرسا- راتین و مامانی- مینا و محمد پارسا

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٤ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ توسط مامان و بابای نقطه نظرات ()

 راتین عشق مامان

 

 راتین بداخلاق و خوابالود

 

اینم کیک تولدمون بود

 

 

 اینم راتین جون و مامان و بابا در حال فوت کردم کیک تولد

 

 چشمهای راتینو دقت کنیدددد بچم با چه دقتی چشماشو چپ کرده

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٤ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ توسط مامان و بابای نقطه نظرات ()

راتین جیگر مامان (دست خاله سمیرا درد نکنه بابت عکس قشنگش)

 

ترنم- نورا- بهار- راتین غرغرو

 

سمیرا و ترنم- سحر و آویسا

 

از بالا ایستاده سمت راست: مینو و آترین- آزاده و اهورا- رویا و احیا- یاسمن و سروش- پرگل و شاینا- مینا و پارسا- نگین و مهرسا- سحر مامان جوجو و درسا- سمیه و رومینا- ساناز و پارسا

از پایین نشسته سمت راست: سمیرا و ترنم- سیسی و امیر علی- سحر و بهار- نیلو و محمد امین- من و راتین- سحر و آویسا- ساحل و امیر مهدی- پانی و دینا- تهمینه و دیبا- نازی و امیر علی

اون جلو هم که سپیده خانوم و پرهام

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٤ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ توسط مامان و بابای نقطه نظرات ()

از بالا سمت راست ایستاده: سحر و آویسا- مرمر و نورا- سحر و بهار- سحر مامان جوجو و درسا- مینا و محمد پارسا- (اونی که در حال جیغ زدنه سمیه و رومینا)- سپیده و پرهام

اون دو نفر جلو هم که من و راتین و نگین و مهرسا

 

مینو و آترین

 

باباهای باحال در حال باد کردن بادکنک. خدا قوتتتتتتت

 

نورا و بابایی- مرمر و ترنم

 

 اینم بچه ها و برف شادی

 

ای الهی فدای شایناااااا با این بوس قشنگش از مامانششششش

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٤ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ توسط مامان و بابای نقطه نظرات ()

سحر و بهار جونم- سمیرا و ترنم- مینا و محمد پارسا- نازی و امیر علی- پانی و دینا- نگین و مهرسا

 از بالا سمت راست: رویا و احیا- سمیرا و ترنم- مینا و محمد پارسا- نازی و امیر علی- نگین و مهرسا

از پایین سمت راست: سحر و بهار- نیلو و محمد امین- سحر و آویسا- ساحل و امیر مهدی

باباهای هنرمند بعد از مسابقه نقاشی

بهار و بابایی- ترنم و بابایی

 پارسای عزیز و خوش لباسس پسر ساناز جان

 

امیر مهدی شیریننننن پسر مامان ساحل

 

اینم گیفت تولدمون که یه تیشرت کوچولو بود

 

درسای نازنین دخمل سحر مامان جوجو

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٤ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ توسط مامان و بابای نقطه نظرات ()

 دینا خانوم خوجلو ماشالا یادتون نره

 

راتین و مامانی- دینا و پانی

 

اویسا و بابایی- راتین و بابایی- دینا و بابایی

 

راتین و اویسا

 

سحر و بهار گلم- خودم و راتین

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٤ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ توسط مامان و بابای نقطه نظرات ()

راتین و بابایی- ترنم و بابایی(خدایی ببینید ترنم داره با نگاهش پسرمو میخوره. قیافه پسر منو ببینید اصلا تو باغ نیست بچممممم)

 خودم و راتین- ترنم و سمیرا

 

 مینو و آترین- خودم و راتین

 

آترین و بابایی- راتین و بابایی

 

خودم و راتین- رویا و احیا

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٤ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ توسط مامان و بابای نقطه نظرات ()

 

 راتین- احیا- ترنم- بهار- نورا- امیر علی

خودم و راتین- تهمینه و دیبا

 

راتین و بابایی

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٤ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ توسط مامان و بابای نقطه نظرات ()

 

خودم و راتین- نازی و امیرعلی

 

خودم و راتین- اهورا- مینا و محد پارسا- سمیرا و ترنم

خودم و راتین- آزاده و اهورا

 

سیس و امیر علی نازنین- خودم و راتین- مینا و محمد پارسا- ساحل و امیر مهدی

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٤ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ توسط مامان و بابای نقطه نظرات ()

روز جمعه 21 مهرماه راتین جان در سن 9 ماه و سه هفتگی اولین قدمهای خوجلشون رو برداشتن و دل مامان و بابا رو حسابی شاد کردن.

مامانی جون امیدوارم همیشه قدمهای بزرگ تو زندگیت برداری و شاد و موفق باشی. به زودی میام و عکس تاتیشون رو هم میزارم

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٤ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط مامان و بابای نقطه نظرات ()

سلام و صد تا سلام به همه دوستای خوبمون که هی میان و سر میزنن و به ما و پسملیمون لطف دارن. یه مدت غیبت داشتیم ولی امروز اومدیم با گزارش راتین جون از  نمایشگاه غنچه های شهر.

این نی نی جون انقده مهربون بوددددد من هر چی خواستم بوسش کنم فرار میکرددددد

 

اینجام راتین توی اتاق لگو حسابی مشغول بازی و خوردن لگوهاست

 

خوب بابا تو هم بیا تو دیگههههه چرا بیرون ایستادی زشتههههه

 

این خاله های سه چرخه انقدر خوب بودن هی تند تند منو بوس میکردن آخرم گفتن بیا اینجا وایسا عکستو بندازیم

 

به به به جاتون خالی استخر بادی یک حالییییییی دادددددد

 

قان قان قانننننن برید کنار من اومدم

 

ای بابا منو بزارید تو استخرممممممممم

 

نگاه داره؟؟؟؟؟ بعله که گواهینامه موتور دارممممم

 

نامردددددد موتورمو کجا بردییییییی؟

 

آخ جون مداد شمعیییییی بده بخوریممممممم

 

ااااااا دایی مسعود و آریو مورچه هم که اینجان

 

تو بغل بابای من چیکار میکنی؟؟؟؟ خوبه منم برم بغل بابای تو؟

 

آخ جون آخ جون مامانم برام اسباب بازی خریدهههههه برج قورباغههههه بریم بخوریممممم

 

آخ جونننن اینم یه کتاب حموم خوشمزههههههه

 

تازشم این دایره زنگیه رو هم مامان و بابام خریدن برام تا یه بار دهنم بیکار نمونه

 

اینام مامانم خریده تا بیفته به جون مننننننن کمککککککککککک

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٦ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ توسط مامان و بابای نقطه نظرات ()


كد قالب جدید قالب های پیچك