تاريخ : ۱۳۸٩/۱٠/٢٧ | ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : راتین شازده پسر | نظرات ()



تاريخ : ۱۳۸٩/۱٠/۱٠ | ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : راتین شازده پسر | نظرات ()



تاريخ : ۱۳۸٩/۱٠/۱٠ | ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : راتین شازده پسر | نظرات ()

جونم براتون بگه که دیشب رفتم به رفیقای نی نی سایتی سر بزنم که یه خبر خیلی بد شنیدم و اشکم درومد. یکی از بچه های کلوپ تیر نی نیشو از دست داده بود و حسابی همه ناراحت بودن. داشتم گریه میکردم که نقطه خان شروع کردن به ادا اصول درآوردن که ای هواررررررررررررر من گشنمهههههههههههه شیررررررررررر شیرررررررررر

ادا و اصول پسر ما در این موارد اینجوریه که دهنشو به شکل یه متوازی الاضلاع در میاره و سعی می کنه گوش راست خودشو بخوره بعدم تند تند نفس نفس میزنه انگار که همین الانه از گرسنگی پس بیفته (دور از جونش)

خلاصه از پسری اصرار که شیر میخوام و از ما هم انکار که بچه جون شیر حرص و جوش نخوری بهتره. نقطه جان هم که دیدن آبی از مادرشون گرم نمیشه ترجیح دادن دست به دامن آقای پدر بشن به خاطر همین با سر و صدای فراوان (بخونید هه هه با فتحه) شروع کردن به گشتن دنبال ممیه آقای پدر. بعد از یه جستجوی چند دقیقه ای بالاخره مکان مورد نظر شناسایی شد و نقطه خان شروع کردن به لیس زدن پیراهن آقای پدر.

خلاصه که انقدر بچم با جدیت این کارو انجام میداد که فکر می کنم اگه جلوشو نگرفته بودیم خدا رحمش میگرفت و کاری میکرد که آقای پدر پیش پسرش شرمنده نشه.

قابل توجه دختردارایی که به پسرم فلاشر میزنید. این نقطه خان ما جونشه و شکمش. گفتم که نگین نگفته بودی ها



تاريخ : ۱۳۸٩/۱٠/٧ | ٤:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : راتین شازده پسر | نظرات ()

اگه کسی قبلا به من می گفت که یه نوزاد 5-6 روزه میتونه تا حدی آدمو بخندونه که بخیه هات برسن به حد پاره شدن باورم نمیشد.

جریان از این قراره که نقطه خان ما یه بازیه جدید یاد گرفته. دو شب پیش من و بابای نقطه تصمیم گرفتیم دیگه به مادربزرگ نقطه زحمت ندیم و خودمون دو تایی مامیشو عوض کنیم. خلاصه اینکه من وسایل رو آوردم و آقای پدر با غرور و اعتماد به نفس نشست به تعویض مامیه نقطه خان. چشمتون روز بد نبینه چه خبر بود !!!!آخ

آقای پدر خونسردیشون رو از دست ندادن و با مناعت طبع سعی کردن با خوشرویی بچه رو پاک کنن و مامیه جدید رو بزارن که آقا نقطه جان یک لبخند ملیح تحویل دادن و شامبول مبارکو هوا کردن و ......

چشمتون روز بد نبینه. همه لباسهای نقطه خان خیس ترید شده بود و نقطه جان ما هم با لبخند به شاهکار خودش نگاه میکرد. با هر بدبختی بود کل لباسهای زیر و روی بچه رو عوض کردیم و تا اومدیم مامی رو ببندیم بازم چشمای پسرک ما برق زد و خنده اومد رو لباش ووووو ........

قیافه من و آقای پدر کاملا دیدنی بود. انقدر هر دوتامون خندیدیم که من واقعا ترسیدم که هر لحظه ممکنه بخیه هام پاره بشن.

خلاصه دردسرتون ندم. فردا صبحم باز همین جریان تکرار شد با این تفاوت که این بار نقطه جان به جیش خالی کفایت نکردن و حسابی از خجالت ما درومدن. خیلی دلم میخواست تو اون لحظه دوربین دم دستم بود و از لبخند شرارت بار و چشمای خندون پسرم عکس میگرفتم.

اینم یه عکس از نقطه خان بعد از یه حموم گرم و جیش به به و ممی لالا

 

 



تاريخ : ۱۳۸٩/۱٠/٦ | ٢:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : راتین شازده پسر | نظرات ()



تاريخ : ۱۳۸٩/۱٠/٦ | ٢:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : راتین شازده پسر | نظرات ()

 

 



تاريخ : ۱۳۸٩/۱٠/٤ | ٢:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : راتین شازده پسر | نظرات ()



تاريخ : ۱۳۸٩/۱٠/۳ | ٢:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : راتین شازده پسر | نظرات ()



تاريخ : ۱۳۸٩/۱٠/۳ | ٢:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : راتین شازده پسر | نظرات ()



تاريخ : ۱۳۸٩/۱٠/۱ | ٢:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : راتین شازده پسر | نظرات ()

  • سیب خیال
  • پرشین گراف
  • کارت شارژ همراه اول