جریان از این قرار بود که راتین خان شام امشب ما رو نپسندیدن و خودشون رو با خوردن سس کچاپ سیر کردن. منم که سیاستم اینه که نباید به بچه برای خوردن اعتراض کرد چیز دیگه ای براش نیاوردم تا وادار بشه بعدا از همون غذا بخوره.

بعد شام یه مقدار میوه آوردیم و خوردیم. وقت خواب بابایی بود. بر خلاف هر شب که راتینم با بابایی می رفت بخوابه امشب هی دور خودش می چرخید. بالششو بغل زده بود و از اینور به اونور می رفت.

یه ذره بغلش کردم، یه ذره شعر خوندم براش اما دیدم فایده نداره. ساعت شده بود 12:30. بالشو گذاشتم رو زمین و خوابیدم بغلش. گفتم میخوای برات قصه کیتی جانو بگم؟ (عاشق قصه کیتی جانه)

- نه

- قصه بابا مهدی رو بگم؟

- نه

- میخوای قصه راتینو بگم؟

- نه

- پس قصه چیو دوست داری بگم برات؟

- قصه غذا رو بگو

تعجب یعنی جیگرم کباب شد که بچم از گرسنگی بوده که اینجور مثل مرغ پر کنده دور خودش می چرخیده.

سریع براش یه کوکوی سبزی درست کردم و با اشتها تا آخرشو خورد

بعدم سریع رفت و خوابید

و

مامانی موند و یه دنیا غصه و یه درس عبرت بزرگ که نباید تو مسائل تربیتی زیاد هم سخت گیر بود



تاريخ : ۱۳٩٢/٤/۱٦ | ٢:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : راتین شازده پسر | نظرات ()

توی هفته ای که گذشت با راتین جون رفتیم منزل خاله سمیرا و ترنم جون. خاله مصی و آرشی از مشهد اومده بودن و خاله سمیرا هم از بچه های کلوپ دی دعوت کرد تا برن خونشون و خاله مصی و آرشی جون رو ببینن.

روز چهارشنبه با خاله سارای کلوپ آذر رفتیم خونه ترنم گلی. خیلی خوش گذشت و بچه ها حسابیییی خونه خاله سمیرا رو ریختن به هم. اتاق ترنم منفجر شده بود. خوبیش این بود که کوچولوهای برادر خاله سمیرا هم اونجا بودن و سهراب جان حسابی هوای کوچیکترا رو داشت که سر اسباب بازی با هم درگیر نشن.

خلاصه که خیلی خوش گذشت. دست خاله سمیرای مهربون درد نکنه که انقدر تو زحمت افتاده بود.

اینم عکسای مهمونی اونروز که خاله سمیرا زحمتشو کشیده.

ترنم گلی و راتین (اونوقت مامان سمیراش هی بگه دختر من قصد ازدواج نداره)

 

اینم ترنم خانوم در حال بوسیدن آرشی (بچم کلا قصد ازدواج نداره خنده)

 

اگه می دونستید سر این گویها چه درگیریهای خونینی اون روز شکل گرفتتتتت

 

اینم بچه ها که ما آخرشم نتونستیم همه رو کنار هم بنشونیم

از راست به چپ: ونداد کوچولو- ترنم- سهراب- راتین

جلو هم که امیر مهدی کوچولو

 

ا

اینم مهیار عشقممممم

 

اینم وضعیت اتاق ترنم بعد از حمله دلیرانه بچه های کلوپ دی 89

 

اینجام بعد از تموم شدن مهمونیه که با بچه ها رفتیم به یه هواخوری کوچیک

 

اینم ترنم ناز که ماشالا هیچ از پسرها کم نمیاورد



تاريخ : ۱۳٩٢/٤/۱٥ | ٩:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : راتین شازده پسر | نظرات ()

بابایی داره سرفه می کنه. راتین سریع میاد و می پرسه: چی شده؟ برات آب بیارم؟

کیف کردمممممممم

لذت بردم و احساس کردم که پشت من و بابایی هم گرمه. ما یه پسر مهربون داریم.

خدایا هزار مرتبه شکرت



تاريخ : ۱۳٩٢/٤/٥ | ۸:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : راتین شازده پسر | نظرات ()

  • سیب خیال
  • پرشین گراف
  • کارت شارژ همراه اول