پسر کوچولوی ما داره روزبروز بزرگتر میشه و من روز به روز عاشقتر میشم. وقتهایی که با دقت با دستای کوچیکش صورتمو میگیره و با وسواس زیاد لپهامو میبوسه از خوشی جیغ می کشم. یا وقتهایی که مثل یه مرد بزرگ بغلم می کنه و با دستهای کوچیکش تاپ تاپ به پشتم میزنه تا مثلا آرومم کنه و بگه که تو بغل اون دنیا امنه امنه.

شاید از سر بیکاری و تو خونه موندن باشه که اینقدر نسبت به راتین وسواس نشون میدم اما تنبلی راتین برای حرف زدن واقعا آزارم میداد و عاجزم کرده بود. وقتی دقیقا یک هفته مونده به یک سال و نیمه شدن راتین دو تا مهمون کوچیک از اراک برامون رسید و دیدم بعد از یک هفته راتین با اشتیاق اسم مهمون کوچولو رو تکرار می کنه و در عرض کمتر از یک هفته چند کلمه جدید یاد گرفته عزمم رو جزم کردم و ساکمو بستم و برای یک هفته رفتم اراک تا راتین بازم پیش محمد کوچولو بمونه و به حرف زدن تشویق بشه.

خودمم پیشرفت خوبشو توی این یک هفته نمی تونم باور کنم ولی الان دیگه پسر کوچولو مثل یه طوطی مقلد شده که هر چیزی رو بگی تکرار می کنه و هر و هر می خنده. کل جریان حرف زدن الان برای پسر من یه بزی بامزه و شاد شده.

دیشب پدرش داشت سعی می کرد کلمه برق رو بهش یاد بده که شیطونی میکرد و هی می گفت دگون دگون دگون و می خندید. بابا هم به شوخی گفت خوب برقو بی خیال بببینم میتونی بگی ارثماطیقی (علم اعداد) که راتین سریع جواب داد عر عر خندهخندهخنده

من و بابا غش کرده بودیم از خنده و راتینم مرتب عر عر می کرد و می خندید.

خوشحالم. با اینکه این روزها اوضاع اقتصادی و سیاسی ایران بدجور به هم ریخته و شرایط خیلی بحرانیه اما من روزهای خوبی رو با پسر کوچیکم می گذرونم.

خدایا شکرت



تاريخ : ۱۳٩۱/٤/۱٢ | ۱:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : راتین شازده پسر | نظرات ()

  • سیب خیال
  • پرشین گراف
  • کارت شارژ همراه اول