بالاخره با همه سختیهای اسفند سال نو رسید و خانواده کوچیک ما باز دور هم جمع شد. اول تصمیم نداشتیم به سفر بریم اما روحیه هممون بدجوری داغون بود و واقعا لازم بود هوایی عوض کنیم این شد که روز دوم فروردین از اراک به مقصد یزد و بعد هم کرمان راهی شدیم.

الحق که پسرک پا شکسته ما توی این مسافرت مثل همیشه همپای ما بود و ما رو اذیت خاصی نکرد. تنها مشکلی که بود این بود که به خاطر پای شکسته راتین و استفاده از کالسکه نتونستیم جاهای دیدنی داخل شهر رو که اکثرا سرپوشیده و شلوغ بودن بازدید کنیم.

با وجود پای شکسته راتین عکس گرفتن ازش واقعا سخت بود اما خوب ما سعی خودمونو کردیم.

راتین سوار بر خر قرتی

(به سمای لاک زده اش دقت کنید)

 

محوطه آبشار زیبای راین

 

 

 

کلوته های زیبای شهداد

 

 

 

تور طبیعت گردی- فهرج یزد



تاريخ : ۱۳٩۳/۱/۱٤ | ٩:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : راتین شازده پسر | نظرات ()

امسال اسفند علاوه بر شلوغیهای مرسوم این ماه خانواده راتین خان حسابی در تکاپوی ازدواج خاندایی وسطی شازده پسر بودن. خلاصه که به شادی و میمنت خاندایی وسطی هم رفتن قاطی مرغا و خانواده راتین کمی گسترده تر شد.

خبر خوب رو گفتم تا برسیم به خبر بد.

درست یک روز بعد از جشن بله برون خاندایی راتین جان وقتی داشت تو خونه پدرجون از زیرتلویزیونی بالا می رفت و از تلویزیون آویزون شده بود تلویزیون افتاد روی پاش و  ساق پاش شکست و دکتر گفت حداقل هفت هفته باید پاش توی گچ بمونه. اگه بگم که این بدترین اتفاق عمر مامان و بابا بود واقعا بیراه نگفتم. روزهای خیلی خیلی سختی به هممون گذشت. به خصوص روزهای اول که راتین هم درد داشت و هم اینکه با وجود اون همه شیطنت مجبور بود توی رختخواب بخوابه. از اونجایی که این اتفاق توی اراک افتاد و دکتر گفت صلاح نمی بینم با این اوضاع بچه رو حرکت بدید ناچار شدیم که دو هفته آخر اسفند رو خونه پدر جون مادرجون بمونیم .

ولی مدیونید فکر کنید پسر ما بیشتر از سه روز توی رختخواب موند.

لطفا ماشالا بگید و با ما تو دیدن عکسها شریک بشید.

 

سینه خیز بازی مارپیچ زیر میز صندلی با پای شکسته

 

کی گفته با پای شکسته نمیشه فوتبال بازی کرد؟؟؟

 



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/٢٦ | ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : راتین شازده پسر | نظرات ()

خوب خوب خوب

جونم براتون بگه توی هفته اول مرداد یک سفر یک هفته ای با بابا و راتین رفتیم سمت سرعین. بعدم از جاده خلخال و اسالم رفتیم سمت و تالش و بعد از اون رشت.

توی سه روز اول سفرمون دایی مسعود و زندایی پریسا و آریو کوچولو همراهمون بودن و این باعث شد با وجود دعواهای راتین و آریو این سفر هم برای بچه ها و هم برای ما بهتر و جذابتر بشه.

توی این سفر پسرا حسابی توی طبیعت زیبا و قشنگ دامنه های سبلان کیف کردن و از مرغ و جوجه و خروس گرفته تا اسب و گاو و گوسفند و شتر، خلاصه هر حیوون اهلی که به ذهنتون برسه رو زیارت کردن و حسابی باهاشون بازی کردن.

آب بازی هم یه بخش دوست داشتنی دیگه مسافرتمون بود که پسرا حتی از یک قطره آبم نگذشتن.

بعضی از دوستان بهم توصیه کردن عکسها رو رمزدار کنم برای جلوگیری از سواستفاده احتمالی بعضی آدمهای بیمار اما فکر می کنم اینجوری حسابی خواننده هامو به دردسر میندازم بنابراین طبق روال سابق خبری از رمز نیست.

خوب بریم سراغ گذشتن عکسها.

توضیح: متاسفانه دوربینمون مشکل داشت و کیفیت عکسها اصلااااا جالب نیست. در ضمن لنز دوربین خیلی دقیق نیست و خواستیم که طبیعت زیبای کنارمون هم تو عکسها باشه

عکسها رو توی ادامه مطلب ببینید



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٢/٥/۱٠ | ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : راتین شازده پسر | نظرات ()

اینم سری دوم عکسهای عید که قولشو داده بودم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



تاريخ : ۱۳٩٢/٢/٦ | ۱:٢۱ ‎ق.ظ | نویسنده : راتین شازده پسر | نظرات ()

سلام سلام به همه خاله های مهربون و نی نی های خوردنی

این سومین عیدی بود که پسر ما تجربه می کرد ولی می تونم بگم اولین عیدی بود که می فهمید یه اتفاق خاص داره میفته و از تک تک لحظاتش حسابی لذت برد و استفاده کرد.

دو روز مونده به چهارشنبه سوری با خاله سارا و خاله سعیده و خاله منیژه، راتین و مهیار و کارن رو بردیم به جشن چهارشنبه سوری که خانه اردیبهشت برگزار کرده بود. جشن خیلی خوب و شادی بود و سعی کرده بودن همه سنت های ایرانی چهارشنبه سوری رو توش اجرا کنن. به بچه ها خیلی خوش گذشت قسمت مورد علاقه راتین هم پریدن از روی آتش و هوا کردن بالون بود.

عید امسال رو نرفتیم اراک چون نوبت پدر و مادر همسرم بود. راتین هم کنار دختر عمو و پسر عمه هاش گاهی بازی گاهی دعوا عید خوبی رو داشت.

بگذریم که روز چهارم عید دست پسرک ما موقع بازی با یکی از اقوام شکست و مجبور شد کل عید رو با دستی که از گردنش آویزون بود سر کنه اما خیال نکنید این جریان ذره ای باعث شد پسرم از بازیگوشیهاش کم کنه و آروم بشینه.

خوب زیاد حرف زدیم بریم سراغ عکسها که چون خیلی زیادن توی دو تا پست میزارم. عکسها رو توی ادامه مطلب ببینید



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٢/۱/٢۱ | ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : راتین شازده پسر | نظرات ()

جای همه دوستان خالی فردای روز تاسوعا و عاشورا با راتین جونم راهی مشهد شدیم. با وجود سردی هوا خیلی سفر خوبی بود. به خصوص اینکه به خاله مصی و آرشی جونم هم سر زدیم. دست خاله مصی و عمو امیر و آرش جونی درد نکنه که خیلی بهمون محبت کردن و ما رو حسابی تو مشهد گردوندن.

راتین جونم هم پسر خوبی بود و زیاد اذیت نکرد فقط راه برگشت تو هواپیما کل راه رو آواز خوند و مامان و بابا رو مجبور کرد نگاههای غضبناک مسافر بغلی رو تا تهران تحمل کنن.

حالا بریم سراغ عکسای سفر

راتین و دوستش که توی فرودگاه با هم آشنا شدن و آخرشم با ماچ و بوسه از هم جدا شدن

 

راتین و بابایی شاندیز مشهد

 

 

راتین و آرش شهربازی پروما مشهد

 

 

آرشی جون پسر خاله مصی و عمو امیر

 

آرشی و عمو امیر- با مهدی و راتین

 

عمو جعفر- مامان و بابا و راتین- و خاله نورا

 

اینم راتین جون و پدرجون توی اتاق کار پدرجون



تاريخ : ۱۳٩۱/٩/۱٧ | ۱:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : راتین شازده پسر | نظرات ()

خیلی وقت بود که حس و حال نت اومدن نداشتم و وبلاگم حسابی کم کار شده بود. اما یه اتفاق مهم باعث شد تا بیام و باز بنویسم و اونم اتفاق مهم از شیر گرفتن نقطه خانه. بالاخره راتین کوچولو در سن 21 ماهگی، در مهرماه 1391 از شیر گرفته شد.

راستش جریان خیلی راحت تر از اونی بود که فکرشو میکردم. با وجود وابستگی شدیدی که راتین به شیر نشون میداد و فقط با خوردن شیر می خوابید و روزی شاید بیش از دویست بار (کاملا بدون اغراق) شیر می خورد اما خیلی به سادگی و با صبوری تموم این مرحله رو هم پشت سر گذاشت.

جریانم اینجوری شد که یه روز صبح که از خواب بلند شدم عزمم رو جزم کردم و رفتم داروخانه و یه شیشه قطره تلخک خریدم. قطره رو استفاده کردم و وقتی راتین شیر خواست به راحتی بغلش کردم و بهش شیر دادم. فقط قبلش گفتم می می اخ شده. راتینم توجهی نکرد و خورد ولی وقتی دید تلخه با تعجب نگاهم کرد تا ببینه چه خبره. گریه ای در کار نبود. اول طبق روال معمول هر ده دقیقه یک بار تجدید می کردم و بهش شیر میدادم. کم کم وقتی دید که دیگه می می تلخه و از شیر خبری نیست از ده دقیقه به نیم ساعت و بعد یک ساعت رسید. ظهر با اشتها نهارش رو خورد. فقط وقت خوابش که رسید گریه و زاری راه انداخت که اونم تو بغل خودم و با زدن ضربه به پشتش خوابش برد.

شب هم دیگه امیدش کاملا بریده بود و وقتی دید هنوزم می می اخه سرشو گذاشت رو بالشو و با دست زد به پشتش. یعنی بزن به پشتم تا بخوابم. طفلکی به همین سادگی با مساله کنار اومد. فقط شب اول بعد از ساعت 4 صبح 3-4 بار با گریه بیدار شد که هر بار با بغل کردن و آروم به پشتش زدن خوابش برد و خوابید.

خدا رو شکر این کابوسی که مدتها گریبانگیرم بود به خوبی و خوشی رد شد :)

اینم یه سری عکس از سفر شیراز

 

 

 

 

 

 

 

 



تاريخ : ۱۳٩۱/٧/۱٠ | ۱:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : راتین شازده پسر | نظرات ()

 

 

خط شن زیر لبشو دارین که؟؟؟ بچم نیم کیلو وزن اضافه کرد انقدر که شن خورد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اینم راتین و آراد مهربون که کلی با راتین بازی کرد

 

 



تاريخ : ۱۳٩۱/٢/٢۳ | ۳:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : راتین شازده پسر | نظرات ()

 

 

راتین که از درخت بالا رفته

 

 

 

 

 

 

 

راتین و بابا روی کوهی که بالاش دخمه زرتشتیها قرار داشت. پسرم کوهنورده ماشالا

 

 

 

راتین و خاله هایده در حال بالا رفتن از دیوار راست

 

راتین و مامان و بابا روی سقف کاروانسرای خشتی در روستای خرانق

 

 

راتین در حال انجام تفریح مورد علاقه اش یعنی خاک بازی

 

 

و در آخر اینم سفره هفت سین کوچیک ما



تاريخ : ۱۳٩۱/۱/۱٤ | ۱:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : راتین شازده پسر | نظرات ()

راتین کوچولو در تولد یک سالگی آریو مورچه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

راتین و مامان در حال شترسواری

 

 

 

 

 

 

راتین و بابا کنار مجسمه شیر و خورشید (جل الخالق)

 

راتین و مامان و بابا در کوه ریگ مهریز یزد

 

اینم راتین خان که کار بد کرده و تا کمر تو شن دفنش کردیم



تاريخ : ۱۳٩۱/۱/۱٤ | ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : راتین شازده پسر | نظرات ()

جای همگی خالی

دو سه هفته بعد از تولد یک سالگی راتین جان رفتیم جنوب و جای همگی خالی حسابییییییی خوش گذشت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



تاريخ : ۱۳٩٠/۱٠/۱٤ | ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : راتین شازده پسر | نظرات ()

  • سیب خیال
  • پرشین گراف
  • کارت شارژ همراه اول