شیرین کاریهای پسر 29 ماهه ما با چند تا عکس

راتین الان یک ماهی هست که راهی مهدکودک شده. قصد نداشتم تا قبل از سه سالگیش راهی مهد بشه اما به خاطر رفتارهای تهاجمی که نسبت به بچه های دیگه داشت و همینطور تاخیری که توی صحبت کردن داشت فکر کردم ممکنه مهد بهش کمک کنه.

پسرک ما با وجود گذشت یک ماه هنوز هم به مهد عادت نکرده و تمام مدت گریه می کنه و از بغل مربی پایین نمیاد. جالب اینجاست که تا من رو می بینه دست من رو می کشه و حاضر نیست حتی برای بازی با تاب و سرسره های داخل حیاط هم دقیقه ای معطل بشه. اما به محض اینکه از در مهد می زنیم می گه اوب بوددددد (اگه خوبه پس چرا اینقدر گریه زاری می کنی آخه مادر؟؟؟؟سوالنیشخندقلب)

راتین الان باید کامل حرف بزنه اما تازه جمله گفتن رو شروع کرده. دکتر می گه دیر نیست و با وجود تاخیر توی شروع گفتار پیشرفتش خوبه.

راتین: سیام

مامان: سلام عزیزم. خوبی؟

راتین: حوبم. ننون

 

راتین در مغازه: عموووو بزنی عزیزی دیده (با فتح دال)؟؟؟

 (بستنی عروسکی دارید عمو؟؟؟)

بعد از توضیح من به مغازه دار راجع به اینکه حساسیت داره و دکتر بستنی رو قدغن کرده و بعد از اینکه مغازه دار به دروغ می گه که بستنی ندارن

راتین: عمو بزنی عزیزی اوشمزه یه

قیافه مغازه دار خنده

قیافه مامان    قلب

قیافه راتین    گریه

میموش بزنی عزیزی بخوییم؟ (مهرنوش بستنی عروسکی بخوریم؟)

خلاصه اینکه پسرکم می تونه یه کنفرانس یک ساعته راجع به بستنی عروسکی بده

 

متاسفانه بعد از اینکه راتین رو مهدکودک گذاشتم اضطراب جدایی گرفته و دیگه لحظه ای از من جدا نمیشه. شبها حتما دستش رو دور گردن میندازه و می خوابه که این مساله خیلی اذیتم می کنه.

هنوز خبری از گفتن جیش و اخی نیست و هنوزم که هنوزه هر وقت راتین دستشویی داره میره توی یه اتاق و در و روی خودش میبنده تا کسی حین دستشویی کردن نبیندش.

فکر کنم این وظیفه خطیر رو نهایتا باید به همسرش بسپرمخنده

آخر پست هم چند تا عکس 

 

 

راتین و خاله سارا و مهیار کوچولوی ناز

 

راتین در حال ساختن قلعه سنگی

 

بچم احتمالا میخواد بنا بشه در آینده

 

راتین بغل عمو چپول برنامه جشن تولد زمین

(گیر داده بود به گوش پیرمرد طفلکی و ول هم نمی کرد)

 

راتین در تولد آریو کوچولو

/ 11 نظر / 63 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سارا مامان مهیار

[گل]

لیلا مامان فراز

الهیییییییییییییییی ماشاا... چقدر اقا شده فرازم با اینکه مثل بلبل حرف می زنه ولی جیش نمیگه گل پسر انگار همین دیروز بود عکسهای چند روزگیشونو گداشتیم

مرمر و نورا

واااااااااااي مهرنوش من خونه بازي بردم نورا همينجوري شد وابستگيش به من چند برابر شده [وحشتناک][ناراحت] ايشالله راتين عادت كنه [رویا]

خاله زهرا ي راتين

سلام مامان راتين خوبي؟ اومدم اينجا بهت بگم براي جيش و حرف زدن پسرت ناراحت نباش . هيچ بچه اي با جيش نميره دانشگاه !!! ببين خودتو بزن به بي خيالي . فقط حواست باشه توي يه موقعيت كه جيششو به هر تقدير توي دستشويي انجام داد (!) خيلي تشويقش كن و فوق العاده هيجان نمايشي از خودت در وكن . من هنوز اهورا رو نبردم مهد كودك . چون معتقدم سه سالگي به بعد بهتره . به خاطر تكلم بهتر هم عجله نكن ولي بهترين روش به نظر ما كه يه كوچولو روانشناسيم ، بهترين راه حل كتاب خوندن با با و مامان با صداي بلند براي همديگه ست . كتاب كودك البته . و تعريف كردن نقاشي هاش براي هم. مثلا اين حسنيه . اين خروس قوقوليه و بعد اون يكي يعني بابا هم تكرار كنه اين جمله ها رو . من همين كارو كردم از سمانه بپرس اهورا از كي وراجي مي كنه . روش من اين جوري بود و جواب داد. خلاصه بچه ها با هم قابل مقايسه نيستن . و بعضيا بعدا كمي ديرتر كولاك مي كنن و همه رو شگفت زده مي كنن . مامان خوووووووووب بووووووووووس

ماشا

نه مه زونم نه مه زونم نه مه زونم..... گه چته مه تو ئه گیونم نه مه زونم!!! سلام عزیز دوست داشتنی. واتوره با یک سپید و دو دو بیتی لکی به روز است و چشم به راه دیدار و محتاج نقد عالمانه و نظر موشکافانه ات. به دیدارم بیا.

مژگان

ای جونم . الان لذت ببر خیلی شیرینه این اشتباهات [قلب][ماچ]برای راتین جیگر

ارغوان

الهی که قربونش بشم که اینهمه بستنی عروسکی دوست داره ولی نمیتونه بخوره :(( عکساش خیلی قشنگ بود خصوصی اولی[قلب][ماچ]

مامان سام

راتین بنا [قلب] قربونت برم عزیزم.همه جا تو عکسات خوشگلی.ماشاالله[ماچ][ماچ][ماچ]